امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

چی کار کنیم تو خونه؟؟

92-12-16 پسر ناز من سلام. گاهی اوقات واقعا دیگه مامان کم میارم... در برابر چی؟؟ خب معلومه.. شما. شما گل پسر آقا و باهوش و شیطون خودم. موندم دیگه چیکار کنم که حوصله جفتمون تو خونه سر نره... و مثل امروز کارمون به اوقات تلخی و نق نق های تو و عصبانیت من و آخرش خواب تو و پشیمونی من ختم نشه!!!!!! گل پسرم تو خوب بلدی خودتو سرگرم کنی و مامان از این بابت خوشحالم ولی گاهی دیگه انتظار داری تموم چیزهای خونه بشه اسباب بازی تو و منم خیلی جاها کوتاه میام و تا برات خطر نداشته باشه اجازه میدم.. ولی دیگه گاهی کلافه کلافه میشم    کاش زودتر بهار بیاد تا بتونیم بیشتر بریم بیرون و پارک که به تو هم خوش بگذره و کمتر دلتنگی کنی تو خونه!! ...
16 اسفند 1392

روزهایمان

  ای جونم........ فدای نگاه کنجکاوت....   20 خرداد 92 گل پسرم سلام... مرد کوچولوی خونه مون سلام... اینروزها هرلحظه مون با تو سپری میشه یا با خودت و کارات و یا با یاد کردن تو و حرف زدن در موردت و فکر کردن به تو... فکر نکن مامان غلو می کنم واقعا اینطوره مخصوصا من که بیشتر کنارتم. کوچولوی من حالا دیگه بهتر از قبل حرف هامونو متوجه میشی و وقتی باهات حرف میزنم یا چیزی رو بهت توضیح میدم خوب گوش می کنی...1وسیله رو که بخوام البته تا حدی که برات آشنای آشنا باشه و بهت بگم میری و میاری. امشب بابایی داشت ادای آهنگ ببعی رو در می آورد (همونی که 1 مدت قبل باهاش بازی می کردی...1چن وقتی میشه تو کمدته و بازی نمی کنی باهاش) که دیدیم تو سریع...
15 بهمن 1392

روزانه عطا جان

8 اردیبهشت 92.گلم امشب میخام 1کمی توضیح کارای روزانه تو بدم. معمولا دیر از خواب بیدار میشی که علتش دیر لالا کردنته عزیزم.بیدار که میشی زل می زنی به مامان که اگه بیدار باشم خوش به حالته و اگه نه اونقدر موهامو می کشی و می زنی به صورتم که مامانی عطای لالارو به لقاش ببخشم!! پا که شدیم بساط صبحونه رو (2 نفری) میچینیم و میزنیم تو رگ.(بابای بیچاره واسه اینکه تو رو بیدار نکنه آروم آروم می ره...چه رسد که بخواد صبحونه بخوره بجز جمعه ها) بعدش تازه راه می افتی و سری به کشوی خرده ریزه های آشپزخونه میزنی و حسابی صفاش میدی. و لوازم مورد علاقتم میاری بیرون. تازگی هام که 1 وسیله جالب برای بازی پیدا کردی که حتما عکسشو میدارم. راس...
15 بهمن 1392

1 گردش خاطره انگیز

نازم سلام. 18 اردیبهشت ماه و رفتن دوباره پسرم به شهر بازی (باغلار باغی) . پسردایی ساجد کلی کارت آورده بود و این شد که همگی (خاله جون ریحانه و محدثه و خونواده خاله جون آمنه و دایی جون و پسراش و خاله فریده و محیا کوچولو و ما 2تا) تصمیم گرفتیم 4 شنبه بریم شهر بازی با اینکه هوا هنوز خنکه ولی فرصت کارت ها کم بود   پس رفتیم ولی ......... از بدبیاری ما اونروز هوا سردتر از هر روز بود و مامانی با اینکه لباس گرم تنت کرده بودم همش نگران بودم که خدای نکرده سرما نخوری! خلاصه توهم 1 کمی گشت و گذار کردی و خوش بودی که با خنک تر شدن هوا و برپا کردن چادر بد خلق شدی. الهی مامان فدات شه فکر کنم از بودن داخل چادر میترسیدی.    ا...
15 بهمن 1392